حكيم زجاجى

861

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

برادر پسر بد ورا كودكى * كه از ماه پيدا نبد اندكى فنا خسروش نامور كرد نام * لقب بو شجاعش نهاد آن همام ورا از پس خود وليعهد كرد * به كار اندرون بىكران جهد كرد در اين وقت اين طفل نه ساله بود * رخش سرخ‌تر از گل و لاله بود وزيرش ابو الفضل استاد بود * به دستورى نامور شاد بود عماد دول رفت ناگه به باد * چنان خسروى جان شيرين بداد چو شد خانهء خسروى بىستون * فنا خسرو آمد به جايش برون عضد كرد حالى مطيعش لقب * ورا گشت ملك عجم با عرب همان كنيتش داد منصور مير * ز رفعت برآمد به چرخ اثير « 1 » كهين دومش را مؤيد نهاد * لقب ، مير بادانش و دين و داد سيم فخر دوله برآورد سر * همان عز دوله برادر پسر چو شد ركن دولت ز ناگاه سست * يكى عضو بر تن نماندش درست ز پيرى دو تا گشت سرو سهى * ببخشيد در حال ملك شهى عضد را سرافراز شيراز داد * به ركن دول ملك اهواز داد به فخر دول داد قزوين و رى * شد آن بوم‌وبر سربه‌سر ملك وى همه كارها را چو زر كرد راست * بدان‌سان كه آن [ مير ] فرزانه خواست چو شد اختر آل بويه بلند * شد از آن همه ديد آن ارجمند مطيع سرافراز مفلوج گشت * بساط نشاط از درون درنوشت خلافت به فرزند طائع سپرد * به كار امامت ورا نام برد چو بر سيصد افزود پنجاه و پنج * معز دول ز اين سراى سپنج برون رفت شاهى به فرزند داد * به رفتن ورا بىكران پند داد به نام آن جوان‌بخت بد بختيار * نشست از بر مسند شهريار ورا عزدوله همىخواندند * به تاجش گهر مى برافشاندند غلامى بد آزادرويه به نام * مگر چاشنىگير بد مرد خام پديد آمد از وى خلل‌ها به كار * نبد راست با عز دين بختيار

--> ( 1 ) اسير